لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت سوم :
نیمه های شب بود که تشنگی بیدارش کرد؛ پس از خوردن آب نگاهش را به اطراف چرخاند کسی داخل پذیرائی نبود. مستقیم سمت اتاق خوابشان رفت. شاهرخ آرام خوابیده و ماسک روی صورتش جاخوش کرده بود و ماهور هم پایین تخت نشسته و سرش را بروی دستان پدر گذاشته و آرام خوابیده بود. لیلی بیصدا جلو رفت و خم شد و صورت پسرش را بوسید. ماهور تکانی خورد و سرش را سمت مادر چرخاند!
- پاشو قلبم؛ پاشو برو تو اتاقت بخواب!
ماهور کش و قوسی به بدنش داد و لبخندی زد و از جا برخاست!
- برم برات یه چیزی گرم کنم بخوری!
لیلی داروها و لیوان آب بالای سر شاهرخ را برداشت و راهی آشپزخانه شد!
- نمی خواد عزیزم تو برو بخواب اگه گرسنه هستی بیا برات غذا گرم کنم؟
ماهور در اتاقش را باز کرد و سمت مادر سر چرخاند!
- من و مهرانگیز شام خوردیم فدات شم برای شما هم غذا سفارش دادم تو سولاردم گذاشتم داغ کن بخور!
لیلی سمت پسرش چرخید و پلکهایش را با مهربانی بروی هم گذاشت و راهی آشپزخانه شد. گرسنه نبود و میلی برای خوردن نداشت؛ غذا را داخل یخچال گذاشت و برای خودش لیوان شیری داغ کرد و روی صندلی کنار پنجره نشست و پرده را کنار زد و خیابان و کوچه را از نظر گذراند. از پنجره ی آشپزخانه می توانست سر خیابان اصلی را ببیند؛ کوچه خلوت بود و نیمه تاریک؛ کمی از شیر را روانه ی گلویش کرد و به فکر فرو رفت. به زندگی اش؛ همه ی سالها و روزهایی که با سختی گذشت. به سرنوشتش و سوالی بی جواب که سالها در دل باخودش مرور می کرد!
- چرا من؟ چرا سرنوشت منننن؟!
و این سوالی بود که هرگز پاسخش را نیافت که نیافت!
یک سال از زندگی مشترکشان نگذشته بود و بقولی هنوز تازه عروس بود که ماهورش را حامله شد. چه روزهای زیبایی و چه خاطرات قشنگی کنار هم داشتند. شاهرخ دکتر داروخانه بود؛ تحصیلکرده و مبادی آداب و عاشق پیشه؛ آنها در دانشکده باهم آشنا شدند و پس از دو سال آشنایی و دوستی کارشان به ازدواج ختم شد. حاج علاء پدر شاهرخ؛ مردی بود که افکاری کاملا سنتی داشت و عقایدش خشک و رسمی بود و پسرانش هم می بایست از او اطاعت می کردند و این نوع تربیت آنها را محبور به گفتن چشم در مقابل تمامی خواسته های درست و نادرست پدرشان می کرد. پسر بزرگ حاج علاء در اثر همان بیماری مادر زادی که شاهرخ را بیست و چند سال ویلچر نشین کرده بود از دنیا رفت و تنها پسر سالم حاج علاء شهاب فرزند دومش بود که از تله ی این بیماری خانمان سوز نجات یافته و گرفتار نشده بود.
دستش را بروی شیشه ی پنجره تکیه گاه کرد و به نور چراغ برق کوچه خیره ماند که صدای ناله ی شاهرخ هشیارش کرد. با عجله از جا برخاست و راهی اتاق شد؛ نور اتاق کم بود؛ برق را روشن کرد؛ شاهرخ در جایش نیم خیز شده بود و بدنبال لیوان آب میگشت. نزدیکش شد و کمک کرد صاف بنشیند!
- دنبال لیوان آب هستی عزیزم؟
شاهرخ سرش را با ناتوانی تکان داد و لیلی موهای پیشانی اش را کنار زد و به چشمان بی رمقش خیره شد!
- پاچ آب گرم شده بود الان میرم برات آب خنک میارم!
شاهرخ مچ دست لیلی را گرفت و مانع رفتنش شدو صدای ضعیفش از لای لبهای ترک خورده اش بیرون آمد!
- آب آوردی بیا پیشم کارت دارم!
لیلی پشت دستش را نوازش کرد و پلک بروی هم گذاشت و به آشپزخانه رفت و با لیوان آب برگشت. شاهرخ لیوان را گرفت و آب را با ولع سرکشید و نفسی عمیق کشید. لیلی هم کش ماسک اکسیژنش را بالا آورد که بروی دهانش بگذارد اما شاهرخ مانع شد و نگاهش چرخید سمت لوستر بالای سرش!
- ماسکم رو نزار یکم حرف دارم باهات؛ برق رو خاموش کن و بیا اینجا پیشم!
لیلی مکثی کرد و با نگرانی به کپسول خیره شد!
- اما...
شاهرخ مچش را فشار آرامی داد و نفس بی جانش را بالا کشید!
- هم تو و هم من خوب می دونیم دیگه همه چی بی فایده است و این روزا و ساعتهای آخر عمرمنه بهتره خودمون رو گول نزنیم!
لیلی لب تخت نشست؛ چشمانش دوباره لبریز از اشک شد و دیدش را تار کرد!
- تو خوب میشی قربونت برم؛ این آخر هفته پرواز داریم؛ تو آلمان دکتری هست که این نوع بیماری نادر و مادر زادی رو درمان میکنه؛ تو خوب میشی و ما برمی گردیم به اون روزای شاد!
شاهرخ اخمی جدی بهمراه نفرتی ناتمام صورتش را پوشاند!
- روزای خوب؟
کدوم روزای خوووب؟!
من الان هفده ساله اسیر این ویلچر لعنتی ام!
یه روزی برای خودم کسی بودم شغل و حرفه داشتم و مهمتر از همه پا داشتم و محتاج کسی نبودم.
اما الان چی؟! سالهاست با دو پای فلج آویزون تو و این زندگی وامونده ام!
لیلی ناراحت سرش را پایین انداخت و گفت: تو شوهر منی آویزون یعنی چی؟!
شاهرخ که این همه صبوری و متانت لیلی حالش را بهم میزد چنگ به ملحفه زد و صدایش را پایین آورد!
- شوهررررر؟ کدوم شوهر؟ من حتی برای رفتن به دستشوئی و حمام محتاج توام!
اگه تو یا بچه ها نباشین که کمکم کنید جامو خیس میکنم!
می فهمی؟ خودمو خیس میکنم!
یه مرد پنجاه و شش ساله که مثل یه بچه اختیار کمرش رو نداره ممکنه هر جایی خرابکاری کنه!
فشار بیشتری به بازوی لیلی داد و تکرار کرد!
- یادت رفته هفته ی پیش تو مهمونی فارغ التحصیلی عسل چطوری صندلی ویلچرم رو خیس کردم و آبروتون رو تو مجلس رفت و ناچار شدی وسط جشن شام نخورده و لذت نبرده از مهمونی برگردی خونه تا جامو عوض کنی!
لیلی با غصه و بغض نگاهش کرد و صورتش را نزدیک صورت شاهرخ برد!
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0دلانا حتما باید چون این دل شکستن رو بخوره بنظرم چقدرم که بی فکره
۳ ماه پیشمهوا
0خیلی دوستش داشتم حتما دنبال میکنم قصه اش،بینظیره
۳ ماه پیشثنا
1خیلی شاهرخ مغرور و عوضیه بیچاره لیلی بینوا دلم براش سوخت عزیزم
۳ ماه پیشفاطمه
3هیجان پارت از صد صدددد😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱رمانش رو دنبال میکنم عالییییییی
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
سپاس از همراهیت قشنگمم
۳ ماه پیشسارا
3وای شاهرخ و پدرش از اون دسته آدمهای از دماغ فیل افتاده ان خودش معلوله از زنش طلبکاره
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
صد در صد بله 😁😁
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0این شروین بزن در رو هست تا بگو از اون دسته آدمها که برای رفع حاجت میرن دانشکده